
ایشون_ دیشب خوابتو دیدم نشسته بودیم" رو اون پله هایی که همیشه با بچه ها میشستیمُ شعر میخوندیم ", داشتیم حرف میزدیم. من _راجع به چی حرف میزدیم؟ ایشون _مدیریت فناوری من :/ ... گفت من چرا باید راجع به مدیریت فناوری باهات حرف بزنم وقتی انقدر میخوامت. ...
ادامه مطلب
مامان گفت مریم حداقل اتاقتو جمع کن من... من با مانتو و مقنعه نشسته لبه تخت، xa0لپتاپ حضرت یار روی پام xa0لابلای کلی کاغذ و مقاله در حالیکه لوازم آرایشم جلوی آینه پخش بود، کشوی لباسها باز و روسریا نامرتب به مامانم نگاه کردمxa0 الان مامان؟؟؟ واقعا؟؟؟ ساعت هشت صبحه و من الان باید سرکار باشم اینها رو نه با ل...
ادامه مطلب
در برهه ای از زمان که تاریخ نداشت دوست داشتنت خوبه....
ادامه مطلب