
دستم به نوشتن که نمیره همین الان هم بعد از کلی بنویسم ننویسم این صفحه رو باز کردم نمیدونم شاید اگه غروب جمعه و صدای قرآنخونی مسجد و عطر چای و سکوت خونه و تنهایی نبود دستم به نوشتن نمیرفت ولی حالا سبحان الله که از مسجد میاد بی قرارم میکنه بی قرارترم میکنه. کتابم جلوم بازه چایم رو مزه مزه میکنم و گوش به پنجره دارم صدای اذان از همین پنجره از پرده توری آبی عبور میکنه و به گوش جان میشینه. آخ اذان گفت, آخ که چقدر دلم گرفته چقدر این صدا رو کم دارم حالا که ساعت کاری شده پنج و نیم حالا که تا من برسم خونه...
ادامه مطلب